|
آخر عاشق نشدی
در حيرت از اين نباش که چرا سحرها ميل به برخاستنت نيست*و ميل به راه رفتن *
دويدن *جهيدن *وخنديدن .......
در حيرت از اين همه دل مردگی *بی حوصلگی *دلتنگی *خستگی وفرسودگی نباش........
در حيرت از اين نباش که نمی توانی زير لب زمزمه کنی
آواز بخوانی * و به آوازهای ديگران گوش بسپاری
برانگيخته شوی *به شوق وشور بيايی
گريه کنی
فرياد های شادمانه برکشی
مهرمندانه و راضی*به ديگران
به دختران وپسران جوان
به لبخندهای شيرين
و اشک ريختن پر معناشان نگاه کنی ........  
و در حيرت از اينکه
عظمت کوهها را ادراک نمی کنی
شکوت رود خانه ها را
لطافت مهتاب را
رويا آفرينی ابرها را
دشت ها*کوير ها *گل ها* پرنده ها
و نگاه های پنهانی را ................
و زيبايی خيال انگيز باران*برف*نسيم*جاده وجنگل را.......
عزيز من !!!
عشق را قبله نکردی تا پرواز را ياد بگيری
شادمانه گريستن را
به تمامی ديدن * شنيدن *بوسيدن *لمس کردن را ........
رابطه زنده و پويا با اشيا بر قرار کردن را
به نيروی لايزال تبديل شدن را
نه فقط به فردا به هزاران سال بعد انديشيدن را
عزيزمن !!!
آخر عاشق نشدی   
تا برای بودن* رفتن*ساختن*خواندن*
جنگيدن*خنديدن*رقصيدن وخوب پر شکوه مردن دليلی داشته باشی...
آخر عاشق نشدی عزيزمن !!!  
جلد هفتم آتش بدون دود نادر ابراهيمی |