|
 پس از مرگ به کجا می رويم 
بدان که روان ما در بند کالبد ماست
پس از رهايی و وارستگی که آن را مرگ
می نامی روان از تن می گسلد
پس از رهايی
میتوان باز تابی در آينه بود
ميتوان در چکه ای آب زندگی کرد !!!
ميتوان در يک دم سالها زيست!!!
میتوان بيداری خورشيد را بارها ديد
ميتوان به شب باز گشت و در آن ماند!!!
بر شادی ها نشست و
به شهر شادکامی ها کوچ نمود
ميتوان با رنگ گلها در آميخت  
ميتوان با خاک بود و تن خسته خويش يافت
ميتوان از گاهی به گاهی شد و
از آن نيز پيش تر رفت
ميتوان آفرينش گيتی را ديد
میتوان بر پايان آن خنديد
ميتوان خويش پاره پاره کرد و
به پندار هزاران کس خزيد
ميتوان از خود رها گشت و ديگری شد
ميتوان خود مرگ بود و شايد زايشی ديگر 
ميتوان نيست گشت و گوارايی هست را چشيد
ميتوان به خورشيد رسيد و در شرار سرکشش
پای کوبيد و باتابشش باز گشت
ميتوان خورشيد بود
میتوان واژه ای زيبا شد
ميتوان پژواک خنده ای بود
ميتوان مهتاب بود وبر زمين تابيد
ميتوان در دانه ی برفی روزگاری را سپری کرد
ميتوان رنگ باخت و در تار و پود شيشه ها زيست
ميتوان خواب بود
ميتوان زايش خويش را ديد 
ميتوان پرتوی گشت و از پنجره تابيد
ميتوان بر فروغ هور نشست و
با هر رنگ آن زاييده شد
ميتوان در گره ای (تابلونقاشی)درون گشت
و روزگاری سر کرد
ميتوان درختی گشت و در سايه خويش آرميد
ميتوان از اندوه لبريز گشت تا به شادگار رسيد
م. مودب پور
            
|