دختري به نام نيكادل

حقوق مادی و معنوی مطالب و اشعار ثبت شده متعلق به صاحب وبلاگ بوده و هر گونه استفاده از آن پیگرد قانونی دارد


 

هرگز بر خاک زانو نزدم

هرگز در پيش ستمکاران، نادُرستان ،خائنان،

فاسدان و دشمنان مردم زانو بر خاک نزدم.

در آن دقايقی که گمان می کردند

زير آن فشاراهريمن آسا که بر

 گُرده ی يکپارچه جراهتم می آوردند

زانو بر خاک نهاده ام کاش جرأت داشتند

وآن فاصله ی ناچيز ميان زانوی من و

خاک درگاهشان را می ديدند

و می دانستند

که آن فاصله نا پيمودنی ترين فاصله هستی است.......

جلد ششم آتش بدون دود نادر ابراهيمی

 

۱۳۸۳/٩/٢٠  توسط نيكادل   | پيام هاي ديگران ()

 

 

انتخاب

جلوی آينه ايستاده بود

موی سيخ سيخی *به من نمی ياد

نه تن تنی هم دوست ندارم .

اصلا” چطوره بلندش کنم وبا کش ببندم.

نه اينم خوب نيست.....

و بعد با حسرت دستی به سر کچش کشيد

ξξ..ξξ...ξξ...ξξ...ξξ...ξξ.ξξ...ξξ...ξξ...ξξ...ξξ...ξξ...ξξ...ξξ

قانون

همه بهش می گفتند آقای قانون (!)

از بس که مرتب ومنظم بود و

هيچ وقت قانون را زير چا نمی گذاشت تااينکه

يک روز پشت چراغ قرمز در اتومبيلش نشسته بود

که عشق گمشده اش را ديد

 ولی باز پشت چراغ ايستاد

 و تخلف نکرد ...اما ديگر هيچ وقت او را نديد...

و هنوز در فکر است

 چراغ عشق قانون سرش نمی شود

ψψψψψψψψψψψψψψψψψψψψψψψψ

۱۳۸۳/٩/۸  توسط نيكادل   | پيام هاي ديگران ()

 

 

  پس از مرگ به کجا می رويم

بدان که روان ما در بند کالبد ماست

پس از رهايی و وارستگی که آن را مرگ

می نامی روان از تن می گسلد

پس از رهايی

میتوان باز تابی در آينه بود

ميتوان در چکه ای آب زندگی کرد !!!

ميتوان در يک دم سالها زيست!!!

میتوان بيداری خورشيد را بارها ديد

ميتوان به شب باز گشت و در آن ماند!!!

بر شادی ها نشست و

به شهر شادکامی ها کوچ نمود

ميتوان با رنگ گلها در آميخت

ميتوان با خاک بود و تن خسته خويش يافت

ميتوان از گاهی به گاهی شد و

از آن نيز پيش تر رفت

ميتوان آفرينش گيتی را ديد

میتوان بر پايان آن خنديد

ميتوان خويش پاره پاره کرد و

 به پندار هزاران کس خزيد

ميتوان از خود رها گشت و ديگری شد 

ميتوان خود مرگ بود و شايد زايشی ديگر

ميتوان نيست گشت و گوارايی هست را چشيد

ميتوان به خورشيد رسيد و در شرار سرکشش

 پای کوبيد و باتابشش باز گشت

ميتوان خورشيد بود

میتوان واژه ای زيبا شد

ميتوان پژواک خنده ای بود

ميتوان مهتاب بود وبر زمين تابيد  

ميتوان در دانه ی برفی روزگاری را سپری کرد

ميتوان رنگ باخت و در تار و پود شيشه ها زيست

ميتوان خواب بود

ميتوان زايش خويش را ديد

ميتوان پرتوی گشت و از پنجره تابيد

ميتوان بر فروغ هور نشست و

با هر رنگ آن زاييده شد

ميتوان در گره ای (تابلونقاشی)درون گشت

و روزگاری سر کرد

ميتوان درختی گشت و در سايه خويش آرميد 

 ميتوان از اندوه لبريز گشت تا به شادگار رسيد

م. مودب پور

۱۳۸۳/٩/٢  توسط نيكادل   | پيام هاي ديگران ()

 



nikadel_19931@yahoo.com

 

نيكادل

 

 

بهمن ٩٠
آذر ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
آذر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
دی ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
اردیبهشت ۸٦
بهمن ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳

 

 

RSS 2.0